تبليغاتX
jesr

jesr

با سلام و عرض معذرت خدمت همه دوستان چندگاهی بود که وب لاگ بنده دچار مشکل شده بود و اکنون که مشکلش رفع شده می گویم:

روزی عارفی بر مریدانش سخن می راند که ما چون طعامی بدست آوریم شکر همی گوییم و چون بدست ناوریم صبر پیشه می سازیم این سخن به استماع عارف دیگری رسید و گفت

این کار را سگان نیز بجای آرند و این طریقه طریقه ی سگان است ، در طریقت ما اگر طعامی بدست ناید، شکر گوییم و اگر بدست آید ایثار کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/02/08ساعت 21:53  توسط tatar  | 

به ياد دوستم حامد احمدي كه اين بيت را به طنز روبه جد  از كل اشعار علي اسفندياري(نيما) برتر مي داند:

اناري ديدم اندر شاخساري

چنان كز شاخه اي رويد اناري

اين شاه بيت از رضا خبّازها

دانشجوي ارشد ادبيات دانشگاه تهران است

دو دست خدا نگه دارش باد

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/17ساعت 12:40  توسط tatar  | 

شخصي در حمّام وضو ساخت. حمّامي او را بگرفت كه اجرت حمّام بده، چون عاجز شد تيزي رها كرد ،گفت : اين زمان سر به سر شديم.

كليات عبيد زاكاني ، به اهتمام محمد جعفر محجوب ، صفحه 290

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/02ساعت 0:9  توسط tatar  | 

بيشتر اشخاص نيكوكار و بنيانگذار اصول انسانيت ، مردماني بودند خونريز، و نه افراد بزرگ بلكه حتي آنهايي كه فقط كمي بيرون از چهارچوبه ي معمول هستند، يعني حتي آنهايي كه اندكي توانايي گفتن سخن نو را  دارند، قاعدتاً بايد بنا بر طبيعت خود كم و بيش متجاوز باشند*

هزاران دشنام بر دانستني كه انسان را به قدرت نمايي و خود برتر پنداري سوق مي دهد و يقيناً دانش بدون بينش نتيجه اي جز ظلم و عداوت نخواهد داشت


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صفحه 378 جنايات و مكافات اثر فئودور داستايفسكي

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/19ساعت 18:11  توسط tatar  | 

جماعتی امروزه به وجود آمده اند که در حوالی بیشتر کافه های تهران می توان آنها را رصد کرد کار این قوم اصولاً درگیری با تمامی مسائل و مباحث بنیادین بشر و در پی آن نفی و رد تمامی اصول فکری انسانهای عادی است برای اینکه یک نفر بخواهد در بحث این عشیره ی بلا عبیره وارد شود کافی است از عبارت:« تمامی مشکلات ما به خاطر این مذهب و علی الخصوص تفکر اسلامی است »بهره جوید، همان نفر اگر دقایقی بعد از ورود به بحث برای اثبات کلام خود که :«تمامی مشکلات (مثلاً) از مذهب است» شاهد مثالی از قرآن بیاورد با چنان نگاهی مواجه می شود که نکیر و منکر در شب اوّل قبر به او نخواهند کرد، از دیگر مباحث مهمی که این قوم در مورد آن سالهاست  بحث میکنند مسئله ی مدرنیسم(مدرنیت) و پست مدرنیسم(پست مدرنیت) می باشد که هنوز در میان خودشان نسبت به تعریف دو موضوع مذکور اتفاق نظر ندارند، از این رو هرگاه به قول خودشان شعر ، داستان کوتاه ، بلند ، متوسط و.... خوانده شود اگر کسی با مطالعه بالا از بیرون آنان را مورد نقد و تحلیل قرار دهد او را کافر حربی دانسته و با رفتارشان مقدمات جدایی و عقب نشینی نقاد بخت برگشته را فراهم می سازند و پشت سر وی می گویند ، هنوز تعریف مدرنیسم را ندانسته داستان پست مدرن بنده را به صفحه نیازمندی های روزنامه همشهری تشبیه می کند مردک بی سواد سنتی......

در مورد خلق و خوی این قوم باید گفت که کلاً همواره دارای مشکلات حادی هستند: مثل از دست دادن 349مین دوست دختر و یا دو.ست پسرشان ، درک نکردن جامعه آنها را، در پی خروج از کشور بودن(البته این یک پروسه بیست ساله است که همواره خودشان ذکر می کنند ما ماه بعد خواهیم رفت اما وقتی تعداد ماههای بعدی را که می گویند را روی هم بگذاری به همان 20 سال خواهی رسید) و در آخر باید گفت اصولاً هیچ شخصیت بزرگی در جهان وجود ندارد که آنها ایرادات شگرفی به نوع تفکر و آثار وی وارد نکرده باشند.

توضیحاتی که در بالا یاد شد تماماً خصوصیات یک روشنفکر کافه مآب و شرایط عضویت در گروه آنها است....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/22ساعت 12:30  توسط tatar  | 

روی به محراب نهادن چه سود

دل به بخارا و بتان طراز

ایزد ما«وسوسه عاشقی»

از تو پذیرد نپذیرد نماز

 سرانجام پس از سالها کتاب وسوسه عاشقی اثر استاد گرانقدرمان دکتر محمد دهقانی (که عده ای ناپاک سرشت و نابخرد موجبات جدایی او را از دانشگاه تهران فراهم کردند) توسط انتشارات رشد به چاپ رسید ، از این رو بریده ای برگزیده  از این اثر را به نظر مخاطبان در می آورم :

«در بیست و هشتم صفر سال 422 هجری ، وقتی حسنک وزیر مغضوب غزنویان ، را در بلخ به پای چوبه دار می بردند او را از «کران بازار عاشقان» گذر دادند...

از تاریخ، تاریخی که بیشتر شرح ماجرای کشتگان و کشندگان است اتنظار نمی توان داشت که از عشق و سودای عاشقان سخن بگوید جز به اشارتی در حاشیه مرگ و زندگی امیری یا وزیری ، بی گمان اگر حسنک وزیر بر دار نمی رفت یا ماجراهای دیگری از این دست رخ نمی داد. امروز نمی دانستیم که در اوایل قرن پنجم در بلخ بازاری بوده است به نام عاشقان.

شاید بیهوده باشد که بپرسیم: چرا بازاری بدین نام وجود داشته است؟ آیا عاشقان هم صنفی بوده اند یا پیشه ای خاص؟ اگر نه، نامشان چرا باید قرینِ بازار باشد؟

به هر تقدیر ، از «بازار عاشقان» بلخ اگر جز نامی نمانده است، توان گفت که عشق خود بازاری داشته است پر رونق به درازای تاریخ، گذری، هرچند به شتاب، بر بساط این بازار و سوداگران آن شاید رخنه ای باشد به راهی که هیچش کرانه نیست.»

...................................................

حالا که پس از مدت ها سخن از مهمترین رویداد در تحول حالات درونی انسان شده است ، بد نیست با آوردن ابیاتی پراکنده از شعرای مختلف اهمیت این موضوع مهم که انسان را به نوعی عادت سوق می دهد بررسی و باز بینی کنیم :

از انوری:

عشق هندو به همه حال بود سوزان تر

که در انگشت بود عادت سوزانی نار

از سوزنی سمرقندی:

مکن از عشق مرا منع که عشق

سیره و عادت نوع بشر است

سلمان ساوجی:

ای درد عشق دل شکنت: آرزوی من

عشق است عادت تو و در دست خوی من

شاه نعمت الله ولی:

عشق بازیدن و می خواری هم

عادت کهنه ی دیرنه ی ماست

صائب تبریزی:

بزم عشق است میا از در عادت به درون

شیوه ی مردم بیگانه سلام است اینجا

و امیر خسرو دهلوی:

خسروا؛ از عشق بازان چند جانی وام کن

وانگهی با عادت آن چشم شوخ و شنگ ساز



+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/19ساعت 20:40  توسط tatar  | 

برگشتم و یک لحظه توقف کردم

دیدم همه ی عمر تعارف کردم

می خواستم آنگونه که هستم باشم

خندیدم رو به آسمان تف کردم

از محمد خلیلی


+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 12:26  توسط tatar  | 

زنی پیش واثق خلیفه دعوی پیغمبری کرد. واثق از او پرسید که محمد پیغمبر بود؟ گفت آری. گفت چون او فرموده است که لا نبیَّ بَعدی س دعوی تو باطل شد. گفت خواجه فرموده است لانبیَّ بَعدی نفرموده است لانَبیَّۀَ بَعدی.

 

 

از مولانا عبید زاکانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 10:41  توسط tatar  | 

مقدمه :

شهوت: آغاز فراروی انسان از حدود و ثغور وحدانیت جسمانی به سوی یک تعامل بزرگ

این امر هیچ شخصی را در دنیای واقعی و بدون مرز انسان نمی تواند محدود به یک شخص خاص بکند.

چرا که انسانِ بی مرزِ حقیقی هر روز خود را آغازنده یک فراروی جسمانی وحلول در یک ذهنیت جدید می داند.

متن :

غفلت : ضربه ی ناگهانی بود که جهت خاص موفقیت آمیزی به زندگی جیمز بالارد ارائه کرد.

تصادف : ضربه شدید آگاهنده ی ذهن و روح جیمز.

و اکنون:

حرکت به صوی یک هدف و تفکر جدید ، رویارویی با درد به هر یمتی، بهترین وسیله رسیدن به این هدف مهم: ماشین.

در هنگام تصادف جیمز ، ماشین رو به رو عرصه ظهور تمامی آلام های انسان عصر حاضر است(غفلت ، لذت ، ضربه)

یک زن در حال برهنه شدن.

بیمارستان : مکانی برای به تعلیق رفتن دو مجروح. حضور وااُن.(نمادی از یک انسان رو به تکامل)

فقط روزهایی تا پیوستنش یه درد بزرگ و درد حقیقی باقی مانده، او راهنمای مستعدّان است.

تفریح : جدال برای رسیدن هرچه زودتر به دردِواقع.شاخ به شاخ شدن عمدی دو ماشین در مقابل دیدگان 30نفر،اما بازهم وااُن و راننده به هدف خود نمی رسند.گویی اراده مانع عملی شدن این امر بزرگ است

حرکت: حضور جیمز و وااُن در ماشین به همراه یک زن، جیمز در حال رانندگی و پیش روی وااُن در حال انجام مقدمات یک لذت جسمانی، که پیش نیاز ورود به لذت ابدی و درد بزرگ است.

روزها سپری می شودو گاهی جیمز رانندگی می کند و گاهی وااُن، معشوقه جیمز در صندلی پشت ماشین حضور مسرّانه ای دارد، خود را پلی برای رسیدن به این حقیقت بزرگ می داند ، خود را معبر درد و لذت می کند.

ترافیک: جیمز و وااُن متوجه ترافیک سنگینی در شهر می شوند ، خود را به منشأ آن می رسانند، یک تصادف زنجیره ای ، وااُن ، جیمز و معشوقه اش وقتی صحنه این تصادفها را می بینند ، در بالاترین حد لذت بشری فرو می غلتند ، خراش های سنگین روی ماشین ، جراحات التیام ناپذیر رانده و مسافران، همان درد همیشگ و التیام ناپذیر انسان است که در این جا دست مایه لذت آنها شده . خون شراب زندگی و سرمستی است.

در چنین فضایی هم آغوشی نمادی کامل از لذت واقعی دارد بزرگ است.

برزخ : وااُن جیمز را به کلینیک دعوت می کند.

وااُن در حال خال کوبی است. گویا این خال کوبی نمادی از جاده پر پیچ و خم درد است همانند درد بی انتها.

جیمز عقابی بر شکم خود خال کوبی می کند.نماد شکار و قدرت.

هر دو به گورستان ماشینها رفته وارد ماشینی می شوند، هیچ زنی حضور ندارد، وااُن دو قدم تا تکامل نهائی فاصله دارد

. قدم اول را بر می دارد؛ هم آغوشی با جیمز در عدم حرکت.

رستاخیز :

جیمز در خانه با معشوقه اش عشق بازی می کند ، سپس هر دو سوار ماشین شده به شهر می روند ، گویی به وااُن الهام شده آنها در شهرند، او که در ماشین خوابش یرده بود ، بیدار شده ، ماشین را روشن می کند و به سوی آنها رهسپار می شود، آنها را در بزرگراه می یابد، حرکت به سوی درد بزرگ، با سرعت زیاد از پشت به ماشین آنها حمله ور می شود و آنها را متوجه خود می کند ، تعقیب و گریزی که فقط وااُن از آن غفلت را می خواهد ، ناگهان ماشین وااُن از بزرگراه منحرف می شود و به طبقه پایین بزرگراه سقوط می کند ، مرگ او را غافل گیر کرد. قدم آخر= درد بزرگ =مرگ

صبح روز بعد، معشوقه جیمز از خانه خارج می شود ، جیمز او را تعقیب می کند و همانند حرکت شب گذشته وااُن، این بار جیمز معشوقه اش را به حرکت وا می دارد، با ماشین خود به ماشین او ضربه می زند، تا اینکه ماشین معشوقه اش از جاده منحرف می شود، جیمز از ماشین پیاده شده و به سمت جسم نیمه جان معشوقه اش می رود و به لذت او را به اوج می رساند، چند دقیقه ای قبل از مرگ او با او هم آغوش می شود ، و او را به سوی دردِ واقع رهنمون می سازد(،شهوت ، غفلت و مرگ)

موخّره : این همان حقیقت وجودی انسان است، میل به درد(خُلِقَ الإنسانَ فی کبد)ولی ما از آن می ترسیم و می گریزیم ، اما آن سه با درد همراه شده ، از آن لذت برده ،(شهوت) به استقبالش رفته (غفلت)، به آن پیوسته و با آن یکی شدند. (مرگ).

روایت و تحلیلکی از فیلم اعجاب بر انگیز تصادف(crash) ساخته دیوید کراننبرگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/30ساعت 17:9  توسط tatar  | 

  دود همه جا را فرا گرفته بود ، صدای خنده های زنانی آزمند تمام فضای اتاق را در بر می گرفت ، بوی دود علف چشمان خسته من را ملتهب کرده بود ، در این فضای دردآور گاهی مورد خطاب قرار می گرفتم : آهای پسر متولد چه سالی هستی ؟ ، واسه ما یه شوهر خوب پیدا می کنی ؟

نفر دیگر : از یه بچه تو این سن و سال یه همچین درخواستی نکن ، این اگه کسی رو سراغ داشت خودش.....

نفر بعدی ، مشغول کشیدن خطوط نامتناهی در دفتر خویش غرق در توهم ناشی از کشیدن علف سکوت اختیار کرده بود.

جواب این همه شوخی کنایه آمیز از طرف من لبخند تلخی بیش نبود ، چون در آن لحظات من غرق در نگاه خسته و دستان درد کشیده کس دیگری بودم ، غرق در آینده مبهم خویش ، غرق در علت حضور من در آن ضیافت تشویش بر انگیز ، در حال فکر کردن به همه اینها بودم که ناگهان احساس کردم دستم می سوزد ، سیگارم به انتها رسیده بود و خنده های آن زنان که مرا دست مایه لهو و لعب خویش کرده بودند نیز هم. در آن لحظه هیچ گونه حسی نسبت به افراد حاضر(آن زنان) نداشتم ، نه شهوت ، نه تبختر ، نه تنفر و نه لذت  بلکه در یک فضای گنگ و مجازی سیر می کردم و تنها کاری که در آن لحظه توانستم انجام بدهم این بود که با انداختن پتویی به روی نعش خواب آلود آن مریمان مقدس ، که زیر پاهای من خوابشان برده بود ادای احترامی کنم و با خود نجوا کنم پیوستن شما را نیز به جرگه راحلان ابدی تبریک می گویم ، این جمله ای بود که من با تمام وجود و بر گرفته از یک حس عظمت گونه زیر لب در مقابل جسد آنها زمزمه می کردم. و چشمان آنها گویی به ابدیتی دست نیافتنی و پوچ دوخته شده بود و التماس می کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/02/25ساعت 20:11  توسط tatar  |